چند داستان کوتاه
نوشته شده در (دستهبندی نشده) توسط روزبه کنین در تاریخ ۲۳ آذر ۱۳۸۸

داستان۱:
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم، در حالی که گل رز ۲ دلار میشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.
وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت:
مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
داستان۲:
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!
داستان۳:
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود؛ابلیس را دید که با انواع
طنابها به دوش در گذر است .
کنجکا وشدوپرسید:ای ابلیس این طنابهابرای چیست ؟
جواب داد:برای اسارت آدمیزاد.
طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان
وطنابهای کلفت هم برای آنانی که دیروسوسه می شوند
سپس ازکیسه ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت
وگفت:اینها راهم انسانهای با ایمان که راضی به رضای خدایند واعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اندواسارت را نپذیرفتند.
مرد گفت:طناب من کدام است ؟
ابلیس گفت:اگرکمکم کنی تا این طنابهای پاره را گره بزنم
خطا ی تورا به حساب دیگران می گذارم.
مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمانهای
پاره هم می شودانسانهایی چون تورا به بندگی گرفت!
راستی طناب ما کدام است؟!!!
داستان۴:
در افسانه ها می گویند روزی خداوند به یک آدم حسود گفت:هر چه دلت می خواهد از من بخواه.من به تو می دهم ولی به شرطی که همسایه دو برابر بدهم!
اگر میخواهی به تو یک اسب بدهم به او یک جفت اسب خواهم داد.
حال بگو چه می خواهی؟
آن شخص گفت: ای پروردگار یک چشم مرا کور کن و از
همسایه دو تا!!!
داستان۵:
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . “
حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ “
” خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد . “
او در ایمیل خود نوشت :
مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . “
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق ، مامان
پ.ن.۱: از اتفاقات اینروزا اصلا” خوشم نمیاد
پ.ن.۲: ازت توقع اینکارو نداشتم امیدوارم بفهمی که داری همه چیزو نابود میکنی
پ.ن.۳:خدایا چرا باید همیشه بین چند راهی قرار بگیرم..
پ.ن.۴: همه چیز نابود شد حاصل یه مدت کارام به همین سادگی …
پ.ن.۵: هدف از این پست فقط آپ کردن بود و اگر داستانی تکراری بود ببخشید
پ.ن.۶: ببخشید اگر تعداد داستان ها زیاد بود
به قول شاعر:
آدم که یاد گذشته هاش میوفته چشمونش از گریه اشک آلود میشه
تصویری از روزهای رفته میبنه که در اون هر چهره ای نابود میشه







