دل خوشی

نوشته شده در (شخصی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۹۰

همیشه تو رویاهات

تو خلوتت

تو زندگیت

تو محل کارت

و …

به چیزهای خوب و شیرینی فکر میکنی ، رویاهای شیرینی رو واسه خودت میسازی، برنامه های زیادی میچینی واسه خودت و … و دلتو شاد میکنی…

به چیزها و کسایی که داری و یا میخوای بدست بیاری

و دوست داری که مال تو باشند

ولی

افسوس که نمیدونی چی دور و برت میگذره

افسوس…


وقتی که دلتنگ میشم و
همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه
زمزمه های خوندنم
وسوسه های موندنم
با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره
تنهایی آواز میخونم
دارم با کی حرف میزنم
نمیدونم نمیدونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه موقعه ی رفتنه منه
طلوع من طلوع من
حالا که دلتنگی داره
رفیق تنهاییم میشه
کوچه ها نا رفیق شدن
حالا که میخوان شب و روز
به همدیگه دروغ بگن
ساعتها هم دقیق شدن
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه موقعه ی رفتنه منه

بر باد رفته

نوشته شده در (شخصی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۲ دی ۱۳۹۰

۱ سال گذشت ، با همه خوبی ها و بدی ها ، با همه خوشی ها و ناخوشی ها ، با همه تلخی ها و شیرینی ها …

پارسال همچین روزایی کسایی که کنارم بودن و تنهام نذاشتن میدونن چه حس و حالی داشتم ، لحظاتی که به سختی هر چه تمام تر برام می گذشت . فشاری که داشتم تحمل می کردم و دارم تحمل میکنم …

شب یلدای پارسال با قیافه جدید و کچل و حس و حال بدم ، خودش خاطره ای شد برام

رفتم به منطقه ای که شاید کوچکترین تشابهی با جایی که متولد شدم و زندگی کردم نداشت یه جورایی ۱۸۰ درجه تفاوت داشت

آشنایی با افرادی که کوچکترین شناختی ازشون نداری ، با خُلقیات و روحیات مختلف ، با افکار و ذهنیات مختلف و …

منم تو تنهایی خودم سپری می کردم و گاهی با ۴ ۵ تا از کسانی که بیشتر باهاشون ارتباط داشتم می گذروندم ، شبایی که می گذشت و می گذشت گاهی با صدای عزیزانت آروم میشدی گاهی فشار محیط و حرف و فکر اذیتت می کرد …

و روز سخت ِ …. روزی که هنوز که هنوزِ هضمش نکردم و نمیخوام فکرش کنم …

و پایان یافت روزگارم در شهر غربت

اینجا بوشهر است و قربون شهر خودم …

تو این مدت به هر حال لحظاتی بود که دوست داشتم تکرار بشند و لحظاتی که اصلن فکرشم برام عذاب آورِ چه برسه به تکرارش

به هر حال بگذریم هر چی بود تموم شد و ۱ سال گذشت و داریم دوران پایانی رو می گذرونیم …

حرف برای گفتن زیادِ ولی مثل همیشه ترجیح میدم سکوت کنم ، چون بهترِ

راستی وقتی امسال هم داشتم به سالروز رفتنم نزدیک میشدم گوشه ای از لحظات تکرار شد …

——————————-

پاییز تموم شد ، پاییزی که شیرین شروع شد و تلخ تموم شد ، تلخی ای که ای کاش اینجور تموم نمیشد ، ای کاش همچین اتفاقی نمی افتاد ، و همه ای کاش های دیگه … روحش شاد

——————————-

و می گذرند روزهایی که گاهی به یادش و گاهی برایش دلم تنگ می شود ، گاهی با هم بودنش را ، گاهی احساساتش را ، گاهی نوای صدایش را و …

—————————–

شب یلدا گذشت ، ولی آرزو دارم که به جای دل شکستن ، دنبال دل بدست آوردن باشیم . به جای اینکه بی دلیل قضاوت کنیم ، منطقی باشیم . به جای پشت سر هم دیگه حرف زدن ، پشتیبان هم باشیم و …

هر چند که این آرزوها ، آرزوهای بر باد رفته است کو گوش شنوا …

—————————

قدر داشته هاتونو بدونید ، قدر کسانی که کنارتونن ، قدر همو بدنید . همچین گوهر هایی کم گیر میاد …

—————————

لحظات میگذرند به امید اینکه شاید بیاید روزهای خوب و شیرین …

————————–

ببخشید اونقدرها هم شاد نبود …

شاید وقتی دیگر …

روزی …

نوشته شده در (شخصی, فرهنگی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۲۵ آذر ۱۳۹۰

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه‌ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم …
و من آنروز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

عاقبت روزی بدیدارم

نوشته شده در (دسته‌بندی نشده) توسط روزبه کنین در تاریخ ۶ آبان ۱۳۹۰

فروغ فرخزاد
روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی

در درونم های هوی می کرد
مشت بر دیواره ها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد
در درونم های هوی میکرد

همچو مرغی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیم شب در خواب

های های گریه هایش را
در صدایش گوش می کردم

درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش

بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد

ورطه تاریکی لذت بود
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود

زان شب در کوچک، شب میعاد
زان اطلاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد.
در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش
ریشه ها مان در سیاهی ها

قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟
بگذارم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی بدیدارم

فروغ فرخزاد


مهرگان

نوشته شده در (شخصی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۱ آبان ۱۳۹۰

سلام ، بعد از مدتها دوباره اومدم که مطلبی رو در وبلاگم قرار بدم . قبل از هر چیز پوزش میطلبم باعث دیر آپ کردن و شاید طولانی بودن مطلب ، به هر حال زمان زیادی گذشته و دوست دارم با گوشه ای از این مدت بهتون بگم . طبق معمومل همیشه عنوان بندی شده که هر کس هر کدوم رو دوست داشت بخونه ، هر کسی هم که همش رو خوند چه بهتر و باعث افتخار منه

تهران :

بعد از ماه رمضان فرصتی دست داد تا سفری به تهران داشته باشم ، واقعا” به این سفر احتیاج داشتم. بعد از سفر خاطره انگیز پارسال با دوستان عزیز امسال با خونواده به این سفر رفتم . به گوشه ای از جاهایی که رفتم اشاره میکنم .

پارک آب و آتش

این پارک که نزدیکی میدان ونک تهران واقع شده و بعد از اون اتفاقاتی که افتاد دوست داشتم ببینم واقعا” چجور پارکیه ، اگه بخوام فضاشو توصیف کنم یه مجموعه ای بود که اگه اشتباه نکنم ۵ ستون آتش داشت و روی زمین هم سوراخ های ایجاد کرده بودن برای آب نمایی که با آهنگ کار میکرد. این آب نما تقریبا ” همش کار میکرد ولی شعله های آتش هر ۲۰ دقیقه شعله ور میشدند. جای بدی نبود به هر حال اونجا فوتبال بازی و بدمینتون بازی هم کردیم که مامور پارک اومدن گیر دادن به فوتبال بازیمون چون نمیذاشتن بازی کنیم

پ.ن: یکی از ویژگی های مسخره پارک های تهران و کرج این بود که سر ساعت ۱۲ خاموشی میزدن حالا گیر ورزش باشی گیر تفریح گیر هر چیزی باشی کار ندارند ۱۲ خاموشی میزنن و پارک هایی هم که چمن داشت ساعت ۱۱ اینا شروع میکردن به آب پاشی که پاشو سریع از اینجا دور شو …. بله این است تهران

کوچه برلن: یه مکانی در تهران هست که یکی از مکان های ارزون قیمت تهران به حساب میاد ، حول و حوش میدان توپ خونه یا همون ناصر خسرو . فضایی که قدیمی و پوشاک فروشی بود اونم بیشتر زنونه بود و جین فروشی .

ترافیک : ترافیک های تهران واقعا” اعصاب میخواد و بس ، مثلا” واسه یه کار نیم ساعته باید چیزی حدود ۵ ۶ ساعت وقتتو صرف همین نیم ساعت کنی ، خدا واقعا” یه صبر و اعصابی به تهرونیا بده یه پولی هم به ما

فیلم شیش و بش: نمیدونم رفتین این فیلم رو ببینین یا نه ، اگه نرفتین چیز زیادی از دست ندادین . واقعا” فیلم از لحاظ ساختاری ضعیف یه جورایی خود نویسنده که همون محمدرضا گلزار بوده نفهمیده چی نوشته و آخرشو چیکار کرده . ترکیب چندتا فیلم رو یکی کرده .  هر چند که خودش میگه فیلمنامه من زودتر نوشته شده بود ولی سوژه واسه این موقع که اون فیلم ها اکران شدند تکراریه درسته که بعضی صحنه هاش جالب بود به نسبت ولی در کل مهم سوژه بود.

پارک آبی پارس:

یکی از هدف هامون این بود که حتما” این پارک بریم به هر حال با توجه به تبلیغاتی که میکردن گفتیم بریم ببینیم چه خبره . به هر حال با خرید بلیط و ثبت ورودیو این چیزا رفتیم به پارک شروع سانس از ساعت ۱۰ صبح تا حدود ۸ شب بود ولی خدا وکیلی هر کس این مدت بمونه به قول معروف ره میزنه

از لحاظ ساختاری واسه منی که پارک آبی مناطق دیگه رو تجربه نکرده بودم بد نبود ولی واقعا” از بعضی لحاظ ها میشه گفت اینجا ضعیف بود مثلا” باید واسه هر سرسره اونم از نوع خوب و هیجانیش یه ۳ ۴ طبقه ای بالا میرفتی و وقتی که توی نوبت وایمستادی از سقف بالاییش آب میچکید و اون روزی هم که ما اونجا بودیم باد شدید و سردی میوزید که واقعا” اذیت میکرد. هر چند که تازه داشتن کارای سوله سازیش انجام میدادند که زنها هم بتونند استفاده کنند ولی در حالت کلی باید دید که تا کی دووم میاره.

با اجازتون از همین سرسره که میبینید یه چند باری استفاده کردیم و هر دو دستم شکافت اینم یادگاریه این پارک بود دیگه

بستنی : نعمت ، مجید ، رضا … ماشالله نه یه شعبه نه ۲ تا  شعبه  ، نه یه کوکا نه دوتا … پکوندنا

راستی آیس پک رو شنیدید و حتما” استفاده هم کردید ، در بنر های جدیدشون با زیر نویس فارسی هم نوشتن  که نوشتن  آیس پک = قورباغه مایوس

زید : یه میدونی در کرج هست به نام … محل شهادت : پاسگاه زید

یکی از خیابون هایی که زیاد تردد میکردیم با یک اسپری مشکی رو بختش افتاده بودن و یک کلمه ایش حذف کرده بودن که نمیگم بنا به دلایلی

اینم یک عکس یادگاری از منطقه برقون

بازگشتم از تهران هم ماجراهای خودش داشت که باعث شد به شیراز برم و بعدش به بوشهر بیام.

تولدانه :

مهر واسم همیشه از نامش مشخصه و یه ویژگی خاصی واسم داره ، جدا از اینکه ماهی هست که متولد شدم ولی یه حس خاصی دارم نمیدونم چه جوری بگم. خلاصه ۲۶ مهر روزیه که من به دنیا اومدم . قبل از هر چیز از اقوام و دوستان عزیز و گل و مهروبنم که به طرُق مختلف تبریک گفتن تشکر مینکم و دست تک تکشون رو میبوسم و بدنید همیشه در قلب من هستید و مهرتون و مهربونیتون فراموشم نمیشه .

پ.ن: کادوهای خوبی هم گیرم اومد که دست آورنده و تهیه کننده ( تهیه کنندگانش ) درد نکنه ، مرسی :)

پ.ن: تولد آجی زهره هم مجدد تبریک میگم انشاالله که همیشه شاد و سلامت و موفق باشه در زندگی و کار و ایشاالله که سالهای سال در کنار حسین عزیز به خوبی و خوشی زندگی کنند و لحظات خوب و خوشی در پیش روشون باشه

پ.ن: امروز که دارم این پست رو مینویسم مصادف است با اول آبان روزی که خدا فرشته ای رو نصیب من و خونواده ام کرد ، فرشته ای که با بودن در کنارش آرامش دارم ،فرشته ای که واقعا” فرشته است … امروز زادروز یکی از  فرشته های خدا یعنی مادرم هست . مادر مهربون و عزیزتر از جانم تولدت مبارک :-* :-* :-* :-*

پ.ن: تولد دوستان آبانی هم از همینجا تبریک میگم ، ایشالله موفق و سلامت باشند.

پ.ن: امسال تو مترو تهران : یهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ولی خودم تنها بودم

گل گیر

نوشته شده در (شخصی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۳ مهر ۱۳۹۰

وقتی توی یک برهه از زمان کم میاری از لحاظ روحی و فکر و اینقدر ذهنت مشغول دنیای پیرامونت و گذشته و حال و آیندت میشه که نمیدونی چیکار کنی ، چی درسته ، چی غلطه ؟ به دلت رجوع میکنی یه چی میگه ، به عقلت رجوع میکنی یه چی میگه ، از کسی مشورت میخوای یه چی میگه . آخرشم توی این همه چی گیر میکنی و هیچکاری نمیکنی و به اون هدف هایی که داری تو ذهنت میچرخونی نمیرسی . از یک طرف دیگه هم باید با آدم هایی سر و کله بزنی که اونا هم رو اعصاب و روانتن

دوردست های کودکی

نوشته شده در (شخصی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۱۹ مرداد ۱۳۹۰

به نام حق

سلام

اون روزا ما دلی داشتیم …

الان موقع تابستون شده و وقت اون شده کمی از خاطرات گذشته بگیم ، دورانی که گذشت و دیگه بر نخواهد گشت

یادم میاد اون زمان یکی از تفریحاتمون ساخت کاغذ هوا با سه پستون و خمیر نونوایی بود البته سه پستون خیلی بهتر بود ، خمیر نونوایی سنگینش میکرد و میافتاد ، خلاصه مدتی رو صرف ساختن کاغذ هوا میکردیم و میفرستادیمش هوا چه کیفی میداد

یکی از کارهایی دیگه که میکردیم ساخت تیرکمون بود ، میرفتیم دنبال لاستیک خراب میگشتیم مثل لاستیک تایر یا دستکش ضرف شویی و یه چوبی هم پیدا میکردیم که علامت Y مانند باشه توری اونو با کش درست میکردیم که سنگی که روی کش میزاشتیم به راحتی از وسطش بره ، این کار واسه زدن گنجشک و شیشیه خورد کردن بیشتر استفاده میشد ولی ما استفاده سالم میکردیما :دی

و اما هفت سنگ ، هفت سنگ رو معمولا” یه عده ای جمع میکردیم و به ۲ تیم تقسیم میشدیم ، برای شروعش یه ۷تا سنگ پیدا میکردیم معمولا” مستطیلی بود چون باید به روی هم سوار میشد بعد یه توپ تنیس هم میگرفتیم و بازی طوری بود که باید سنگ ها رو میزدیم خلاصه نمیخوام وارد جزییات بشم اینم یه بازی قدیمیمون بود

بعضی وقتا هم چوب کیلی بازی میکردیم ولی نسل قبل از ما این بازی رو بیشتر انجام میدادن تا ماها

یادم میاد ظهر گرما که خر تب میکرد ما گیر فوتبال بازی بودیم از صبح تا شب ، زمان برامون اهمیت نداشت چون عشق بازی بودیم

یکی دیگه از تفریحاتمون تیرمایه بازی ( تیله بازی ) بود که یه تعداد تیله داشتیم و روی زمین هم چال هایی میکندیم بعضی وقتها زمین خاکی بود بعضی وقتا هم آسفالتو میکندیم، معمولا” تیله ها رو توی یک جورابی جمع میکردیم که گم نشه

یه بازی که اون زمان زیاد بازی میکردیم البته توی خونه آتاری بود ، با دسته های خلبانی که همیشه خدا هم دسته میشکست و از جا در میرفت ولی یادش بخیر همون بازی های ساده چه کیفی میداد ، بعد ها نسل جدیدتر این بازی ها اومد مثل میکرو ، نیتندو ، سگا وپلی استیشن و  ایکس باکس و .. حتی بازی هایی که با کامپیوتر انجام مشد

اون زمانا مد بود که کارت بازی میکردیم ، کارت هایی رو جمع میکردیم و ممکن بود سر همین بازی کارتاتو از دست بدی ، اگه اشتباه نکنم اینجور بود که مثلا” میگفتی ۲۰ تا کارت میزارم طرف هم میگفت ۳۰ تا بعد با دمپایی باید به کارتا میزدیم و به تعدادی که تونستیم بزنیم کارتارو بر میداشتیم. بعد یه چیزی که زیاد جمع میکردیم مدل موتور و ماشین و تیم های فوتبال و .. اینا بود

یکی دیگه از بازی هایی که انجام میدادیم کارت بازی بود ، البته  پلاستیکی هم بود ولی بشتر کارت مد نظر بود چون اون پلاستیکیا بدرد نمیخورد ، رو این کارتا عکس بازکنای فوتبال بود که باید یه تعدادی رو روی زمین میرختی و با کف دست به اونا میزدیم طوری که پست کارت رو زمین بود و وقتی کف دست روش میزدی اگه عکس بازیکن مشخص میشد اون کارت و میبردی

یه کار دیگمون عمل جرای بر روی حیوانات بود :دی مثلا” قورباغه ای کلبوکی ( مارمولک) چیزی میگرفتیم و داروهایی رو که داشتیم توی آب میرختیم همش میزدیم و با آمپول به این بدبختا میزدیم :دی

اولایی که پفک اشی مشی اومده بود توش کارت بود که جمع میکردیم بعضی وقتا شماره ای توش بود که بادکنک شانسی میدادن بعضی وقتا هم اسباب بازی میدادن و … آرزومون این بود که بزگترین بادکنک رو ببریم

و اما ، و اما یه تفریحی دیگه که خیلیا انجام میدادن زنگ خونه مردم و زدن و فرار کردن بود :دی که اکثرا” گروهی انجام میشد ، بعضی ها هم آدامس میچسبوندن دم زنگا یا چسب بهش میزدن  که زنگ مدام به صدا در بیاد .

خوب یک بازیه دیگه ، بازی تبروک بود که این بازی به قدرت بدنی و سرعت عمل شخص بر میشگت و اما این بازی چه جور بود ، باید انگشتای دو دستتو به هم قفل میکردی و طرف مقابلت می آمد دستشو وسط دستات میزد اگه دست گیر میکرد بازنده میشد.

یه بازی دیگه بازی زو و هبو بود که الان شده کبدی ، نفرات به دو گروه تقسیم میشدن  و با گفتن زوووووووووووووووووو یا هبوووووووووووووووووو به زمین حریف میرفتند که باید با زدن دست یا پا یا بدن به بازیکن حریف و برگشت به زمین خود ، اون بازکن رو از زمین و بازی حذف میکردی

این گذشته ی خیلی کوتاهی از بازی های دوران کودکیمان بود، شاید بدلیل گذشت بیش از ۱۰ ۱۵ سال خیلیشو از یادم رفته باشه ولی به هر حال الان که این مطلب رو نوشتم بعضیاشو که یادم اومد نوشتم  بازی های دیگه هم مثل رابط و چرخ و فلکی که کوچولو بود و توی کوچه ها دور میدادن و بازی میکردیم و …شما هم اگه چیزی یادتون میاد بنویسید ، چون بازی ها زیادِ . اگه کمی و کاستی و اشتباهی هم در متن رخ داده خوشحال میشم تصحیحش کنید

پ.ن: با تشکر از هادی عزیز

باید کسی باشد

نوشته شده در (دسته‌بندی نشده) توسط روزبه کنین در تاریخ ۱۳ مرداد ۱۳۹۰

باید کسی باشد
یکی به جز همه
که دوستش میداری
که دوستت میدارد
که دلتنگیهایت را باور دارد

یکی که اگر نباشد
تو تنهایی
که اگر باشد
بهانه ی بودنت میشود

باید کسی باشد
که رویای زندگی را روی ِ شانه هایش بنا کنی
که به کهکشان چشمانش سفر کنی
تا پیدا کنی ناشناخته خود را
راز آمدنت را

باید کسی باشد
که صدای تو باشد
در لحظه های ِ سکوت ِغروبت
لحظه ای که با هر نفس در مرداب ِ سرد ِ خود بیشتر فرو میروی

باید کسی باشد
که قرارت باشد
که آرام کند
دریای ناآرام ِ وجودت را
با بوسه ای
با لبخندی
حتی با قهر ِ کودکانه ای

باید کسی باشد
که بیشتر از خود، او را بخواهی
و بیشتر از او، هیچ نخواهی

این روزها
کسی به فکر بودن و ماندن نیست
می آیند برای نماندن
برای گرفتن
برای ربودن

پ.ن.۱: برای خودش

پ.ن.۲: التماس دعا

پ.ن.۳: شاید وقتی دیگر…

منگه نوشت

نوشته شده در (شخصی, فرهنگی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۰

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش…

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره  میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم…

” کورش کبیر ”

سلام

امیدوارم خوب و خوش باشید

نمیدونم چرا یه حسی بهم گفت که پستمو با این مطلب شروع کنم ، شایدم تکراری باشه و دیده باشیدش ولی به خوبی خودتون ببخشید

توجه کردید اکثرا” وقتی دلت گرفته و غمگینی میای پست میزاری تا کمی از فشارت کم بشه و آروم تر بشی ؟

منو ببخشید دیگه به هر حال گاهی اوقات پیش میاد

خوب تابستون شده و خیلیا درگیر سفرند تا قبل از شروع ماه رمضون برن یه انرژی بگیرن و برگردند

هر چند از خبر هایی که از اینور و انور میرسه بوشهر هواش بهتره جاهایی مثل تهران و شیراز

آقا / خانم ما هم سفر میخوایما ولی چه کنیم که نمیشه به هر حال چون شرایط خاصی دارم فعلا” نمیتونم برم سفر

امروز سر کار یه فرصتی دست داد تا خاطرات دوران سربازیمو ( آموزشی) که نوشته بودم مرور کنم ، چقدر غمگین بود اکثر نوشته هامم حول محور چند موضوع خاص بود چون اینها واسم مهمتر بودند و فکرمو مشغول میکردند که متاسفانه آون چیزی شد که دوست نداشتم به هر حال قسمته پیش میاد ولی …

وووووووووووووییییییییییییییییییییییییی بسنا ای منگه میدی ( دلمه ها :دی )

خا چه کنم با ای سرت بیام سیت برقصم وقتی حال و حوصلت ندارم ( خودمم :دی )

برو عموا می بقیه چه میکنن؟ ( دلم)

رفتی عموا برق سر زشتت ببرن ، بقیه هر کاری کنن به مو چه / مو روزبه هسم نه ایکس و ایگرگ( خودم )

خا بسن بسن / نمیشه باتم حرف زد ( دلم )

حال و حوصلت ندارم وردار بروا ( خودم )

اصن ول کن بعدا” با هم میشینم مفصل حرف میزنیم و درد و دل میکنیم(دلم)

باشه (خودم)

***********************************

۹ ، ۱۰ روز دیگه تا شروع ماه رموضن مونده ، وقتی دارم بهش فکر میکنم که چه جوری باید حدود ۱۵ ۱۶ ساعت روزه باشیم سرم سوت میکشه / چه خبرن عمو؟ اونم تو ای گرما / مسئله گشنگی نیستا مسئله تشنگیه / مردم شهر دیگه هوای خوب و خنک دارند دردی ندارند ما چه کنیم / حساب کنید از ساعت حدود ۴٫۴۵ صبح تا ۸٫۳۰ شب باید روزه باشی/ ای نه عدالتن بخدا

**********************************

پ.ن.۱:

هیچ وقت نذار توقع کسی ازت زیاد بشه چون اون وقته که خوبیاتُ وظیفت در نظر میگیرن!

پ.ن.۲:

مهم نیست که بعداً چی میشه
مهم اینه که دیگه هیچی مثل قبل نمیشه

پ.ن.۳:

آدمــا رو به انــدازه لــیاقــتشون دوست بدار و به انــدازه ظــرفــیتشون ابراز کــن … !

پ.ن.۴:

برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.

پ.ن.۵:

کهنه فروش تو کوچه مون داد میزد :  کهنه میخریم، وسایل شکسته و درب و داغون میخریم …

بی اختیار فریاد زدم : قلب شکسته ای – که روزگاری قیمت داشت – هم میخری؟ 

گفت: اگر برایت ارزش داشت، به دست نا اهل و بی لیاقت نمی دادی تا آنرا بشکند …

راست میگفت …

**************************************

فرهنگ لغات ایرانی
بیمه‌ی عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.
سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.
تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.
گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تا کنون مشاهده نشده است!!
مترو: سونای بخار متحرک
عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.
آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.
خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد ۹۹٫۹۹ درصد خراب است.
اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.
مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.
تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!!!
گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ
تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی
شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.
شنا سنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.
دانشجو: یک عده افراد همیشه معترض
بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!
رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است
ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا
از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم
سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها
مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند.
حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند
و….(و غیره): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید

خوب اینم از پست ِ امروز من هم مطالب غمگین داشت هم طنر

نمیدونم چرا توی یه مدت تو فکرت اینه که چه چیزایی بیای تو پستت بنویسی بعد موقع نوشتن یا نمینویسی یا سناسورش میکنی ، چه وضعی بخدا

خوب بسه سرتون رو درد آوردم

روز و روزگارتون خوش و خُرم باشه

لبخند رو فراموش نکنید

با حق

نابرده رنج

نوشته شده در (شخصی, فرهنگی) توسط روزبه کنین در تاریخ ۶ تیر ۱۳۹۰


برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز

ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده

که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

پ.ن: طبق معمول

پ.ن:۱ روز دیگه

پ.ن.۲: حالم خوش نیست، همین

فعلا”



ابر برچسب‎ها