روزبـــــــــــــــــــــــه

لحظات می گذرند

گاهی چنان سریع که در ناباوری گذر زمان می مانی

گاهی چنان آهسته که دوست داری هر چه زودتر بگذرد

و گاهی هم زمان می ایستد

قسمت اول:

خیلی وقت ها شده که دلمان غنج می رود برای آن لحظات، آن لحظاتی که شاید دیگه تکرار نشود و دوست داریم باز هم به آن لحظات برگردیم، تو جایی که بودیم بشینیم و خاطرات رو مرور کنیم، میبینیم که چه جوری اون لحظات از جلوی چشمامون میگذره، چه جوری لبخند رو لبمون میاد از مرور اون لحظات، و دوست داریم بارها و بارها و بارها تکرار بشه

ولی لحظاتی هم هستن که حتی فکر کردن به اون، یاد آوری یک صحنه از اون، آهنگ هایی که حتی گوش میدادی و … باعث میشه سر جات میخکوب بشی، و دوست داری ذهنتو به سوی دیگه ای ببری که اون لحظات یادت نیاد، چون جز تو فکر رفتن، اخم کردن، ناراحتی و گریه چیز دیگه ای نداره

من اون قسمت اولو میخوام، میخوام که همیشه واسم انرژی باشه، همیشه لحظاتی که بوده و واسم شیرین بوده تکرار بشه، و این تکرار ها هیچ وفت خسته کننده نیست و باعث میشه تو انرژی بگیری، دوست داری زمان توی اون لحظات واست بایسته و تو لذت کامل رو ببری

قسمت دوم:

خیلی دوست دارم قدم بزنم، بی دغدغه، آزاد و رها، بدون نگرانی از چیزی، بدون ترس از محیط و آدمهاش و …

آرامش

سکوت

بارون هم بیاد

و …

و باز هم شیرینی اون لحظاتت

بعدشم بشینی، یک فنجان نسکافه بنوشی و همینطور خیره بشی به روبرت و لذت ببری.

و باز هم زمان برات متوقف میشه،دوست داری بارها و بارها تکرار بشه، چون زمان برات اهمیتی نداره، چون لحظات و گذر زمان برات اهمیتی نداشته و برات متوقف میشه.

قسمت سوم:

میشینی آهنگ گوش میدی، کلیپ نگاه میکنی، ترانه هاشونو میخونی و همه و همه باز هم یادآوری خاطراتتن، خاطراتی که با اونها زندگی کردی، لبخند رو لبت مینشونه و یک انرژی مثبتی بهت میده و تو رو به سمت جلو سوق میده. گاهی هم حرکات موزون و همخونی هم چاشنی این کار میشن

قسمت چهارم:

گاهی در لحظه ای که انتظار نداری یهو یک انرژی مثبت، یک خبر خوب، یک … میرسه که انرژیتو فوله فول میکنه و باعث میشه امیدواری، انرژی، انگیزت و … بره بالا

خدایا

شکرت برای همه خوبی هات، برای همه نعمت هات، برای همه امیدهایی که توی زندگی بهم دادی. من بنده خوبی واست نبودم ولی تو خدای خوبی بودی واسم. جاهایی از زندگی کمکم کردی، بهم راه رو نشون دادی، دست نوازش رو سرم کشیدی، آرومم کردی و همه و همه

خدایا

ممنون که امید رو در دلم زنده کردی، جاهای از زندگی بود که نا امید بودم ولی امیدوارم کردی، جاهایی از زندگی بود که احساس پوچی کردم، ولی تو کمکم کردی. کسانی رو در راهم قرار دادی که کمکم کردن به خودم بیام، راه زندگیمو پربارتر کنم، هدف دارتر، با امیدتر و …

خدایا

خیلی دوست دارم

پ.ن.۱: امسال خدار را شکر سال خوبی رو شروع کردم. سالی که دارم وارد مرحله جدیدی از زندگی میشم. سالی که با شادی واسم شروع شده و دوست دارم با شادی هم تموم بشه. سالی که انرژی بیشتر میخوام. قدرت بیشتر و آرامشی که بهم میرسه و دوست دارم بیشتر و بیشتر بشه.

پ.ن.۲: انرژی خاص

پ.ن.۳: سال هدف داری پی ریزی کردم و امیدوارم به اون چیزی که میخوام برسم

یک نیمکت، یک امید

سال کاغذی

سلام
سال نومی شود.

زمین نفسی دوباره می کشد.

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…

 

نمیدونم سال ۹۰ برای شما عزیزان چه جوری گذشت؟ خوب بود؟ بد بود؟ تلخ یا شیرین و …

هر چی بوده امیدوارم سال ۹۱ بهتر از سال ۹۰ باشه برای شما، سالی سرشار از خوبی ها، خوشی ها و وضع مادی خوب، سالی به دور از ناملایمات زندگی، سالی بدور از دغدغه فردا شدن ها، سالی به دور از سختی …

دوست داشتم امسال هم همزمان با لحظه تحویل سال وبلاگم رو آپ می کردم ولی به هر حال نشد که بشه :)

سالی که برای من گذشت، هم خوب بود، هم بد بود، هم شیرین بود گاهی و هم تلخ خصوصا” نیمه دوم سال و فصل زمستون که بدتر از اون چیزی بود که فکر میکردم تموم شد…

سال ۹۰ با توجه به اینکه دوران خدمت رو میگذروندم ، خدا را شکر، خدا را شکر خوب بود، هر چند گاهی اونقدر سختی کار و فشار کار روم بود که نمیدونستم چیکار کنم و چه جور آروم بشم، ولی در کل راضیم به رضای خدا …

توی تابستون موقعیتی پیش اومد تا یه سفری به تهران و کرج داشته باشم، خوب بود و خیلی خوش گذشت اللخصوص اینکه همه خونواده اونجا جمع شده بودیم و لحظات به خوبی و خوشی پیش میرفت. توی برگشتمم که قرار شد یکی واسه ما جور کنه تا با پرواز تهران بوشهر بیایم بوشهر، اولش تهران اصفهان شیراز بوشهر جور کرد، بعد گفت چون طول میشکه پرواز تهران بوشهر واست درست کردم. گفتم خدا را شکر بازم خوبه . ما رفتیم کارامون رو کردیم رفتیم بلیطمون را دادیم به مسئولشون گفتن آقا جا نداریم. من نگاه مسئوله اونم تو شرمندگی مونده بود چیکار کنه نکنه … دیگه آخرش مجبور شدیم با پرواز تهران شیراز بریم بعدشم از شیراز با اتوبوس تا بوشهر … آخرشم ساعت ۱ نصف شب خونه رسیدم …

میگن هر اتفاقی میافته ، هر کاری میکنی ، هر برخوردی با کسی داری و … اینا خودشون یه تجربه هستن برای زندگیت. و واقعن هم تجربه های فراونی کسب کردم، گاهی این تجربه ها تلخِ تلخ بود و مسیر زندگیمو عوض کرد و مطمئنن این تجربه ها کمکم خواهد کرد تو سال جدید چه مسیری رو برم، با چه کسایی در ارتباط باشم، به چه کسایی اعتماد کنم، به چه کسایی تکیه کنم…

من دوست دارم کسانی که دور و برمن ظاهر و باطنشون یکی باشه و اگه زمانی فهمیدم این دو در تناقضن مطمئن باشید اجازه نمیدم کنارم باشید

من دوست دارم با کسی ( کسانی ) که هستم، اینقدر دوست باشند که جلوت و پشت سرت یه چیزی بگن، نه همش حرف حرفک باشه و پشت سرت حرف بزنن

تو سال ۹۰ قول دادم روزبه ای متفاوت باشم، واسه خیلیا این برنامه اجرا شد و خوب بود، ولی دیدم خیلی ها سو استفاده میکنن از اعتماد من، از احترام من…

با کسی گرم میگرفتم یه حرفی میزدن، سرد میگرفتم یه حرفی ، شوخی میکردم یه حرفی، جدی میگرفتم، یه حرفی …

بخدا خجالت داره ، دیگه واقعن کلافه ام، کلافه تر از اون چیزی که فکر کنید …

بنابرین امسال اگه زیاد منو ندیدید تعجب! نکنید …

چون امسال روزبه ای جدید خواهم بود…

به هر حال با توجه به شناختی که از اطرافیانم پیدا کردم، لازم بود همچین کاری کنم. به هر حال ببخشید ، اینم جزیی از زندگیه …

مجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبورم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــردید!

امسال سال متوسطی برای عکاسیم بود، از اواسط سال که اتفاقاتی باعث شد جمعمون توی انجمن به هم بخوره و خودشونیا بمونن و ما خودمنیا نباشیم …

امسال شیوه  های خاصی از عکاسی رو دنبال کردم، مثل پرتره و منظره های خاص که راضی بودم …

سالی که گذشت تمام وقتم بیشتر برای کتاب میرفت، از تایپ گرفته تا طراحی ، تدوین، صفحه بندی و … که خوب بود و وقت گیر ، امیدوارم چیزهای مطلوبی در بیان

خوب ببخشید که سرتون رو درد آوردم

جا داره یادی هم از عزیزان از دست رفتمون کنیم، مثل حاج احمد زیارتی و درنا دهداری … که خاطره ای تلخ رو به جا گذاشتن تو سال ۹۰ … خدایشان بیامرزد و روحشان شاد

 

امیدورام سال خوبی در پیش داشته باشید، سالی سرشار از موفقیت و شادی و سلامتی

برای پدران و مادران عزیزمون دعا کنیم، ایشاالله سایشون کم نشه ، نعمت های بزرگی هستن و ثروت های عظیمی ، قدرشون رو بیشتر بدونیم

برای مریض هایی که گوشه خونه و بیمارستان افتادن دعا کنیم که ایشاالله خدا شفاشون بده و بهتر بشن

پ.ن: تو لحظات سخت زندگی کسایی رو کنارم داشتم که کمکم کردن، آرومم کردن … ممنونم که هستین و تنهام نذاشتین

پ.ن: نشد که بشه ، امیدوارم مسیر جدید هموار باشه

پ.ن: امسال سال کار و تلاش و مسیر جدیدِ زندگیه ، دعام کنید

پ.ن: باز هم خیلی از حرف های زندگی تو نقطه چینه

یا حق

 

 

 

 

تونل مرگ

تا حالا این ضرب و المثل رو شنیدن که میگن این شتریه که دم خونه هر کس میخوابه ؟

حالا این ضرب و المثل از نوع دیگرش گریبان ما رو گرفت

شاید خیلی کم پیش اومده باشه به بیمارستان برم و کارم به اونجا بکشه ، جز یکی دو بار ، یکی موقعی که توی مهدکودک بودم و ( به دلایلی نمیگم :-P   ) و یکی هم دیروز …

بعد از حدود ۲ سال تحمل دردِ کمر و زانو بلاخره کمر دردِ ما شدید شد و کار ما به دکتر کشید . دکتری هم که میخواستم برم وقتش به این راحتیا گیر نمیومد دیگه به یه زوری بعد از ۲ ۳ روز نوبتمون شد و همون روزم یه ۴ ساعتی توی مطب نشستیم تا صدامون زدن که بریم داخل . دکترم که قربونش برم ۵۰۰ تا قاب فدایت شوم رو در و دیوار زده بود نشون میداد از ای کار بلدای خشان . خلاصه منو معاینه کرد و زانو و کمرومون رو چک کرد و یه سری سئوالاتی پرسید وگفت تقریبن چمه ولی  حتمن باید بری MRI تا جواب اصلی رو بهت بدم .

بعد از رایزنی های فراوان برای MRI که چیکار کنم بوشهر بگیرم یا برم شیراز و حالا حالا ها نوبتومن نمیشه ، به لطف خدا و همت دوستان چهارشنبه نوبت ما شد بریم MRI . قبلش یه برگه ای داده بودن بهمون که ای بیمار قشنگو ، قربون قد و بالات برم که سالم نیستی ، صبح همون روز که MRI داری میای برای تشکیل پرونده ، حالا چههههههههههههه اسمش تشکیل پروندن تا اینا پیل میخوان ، و اگه پیل ندی از نوبتم خبری نی ( حالا قشنگن ) . خلاصه گفت برو بیمارستان فاطمه زهرا پیل بریز و عصری بیو اینجا .

ما هم عصر دلمو سنج دمام بی و سر درد گرفته بیدیم ، رفتیم دنبال کوکی جونیمو که باهام باشه اونجا . ساعت ۴٫۳۰ نوبتوم بیدولی حدود ۴٫۴۵ تقریبا” داشت نوبتم میشد که یه دختری گفت آقای … گفتم بله ، گفت میشه نوبتتون رو بدید به ما ؟ ما هم خا نمیفهمیدیم چه کنیم سی کوکام کردم سی اونا کردم ، بعد دیدم اوضاع زنک خیلی چول تر مانن گفتم خا باشه اشکال نداره برین، پرستارم اومد گفت آقای … گفتم بله ، گفت نوبتتون میخواین بدین به اینا گفتم آره گفت بعد ۳ نفر نوبتتون میشه ها ، نه فکر کنی بعدش نوبتته ها ، دیگه چه بکردیم ، گفتیم اشکال نداره …

بعد از تشکر و ای چیا رفتن طرف MRI بعد ۵ دقیقه دخترکو اومد باز تشکر و اینا گفت حالا کاشکی یه جاش بی ، باید ۳ جاش MRI بشه ، کمر و دو دستش …  مونم سی کوکام کردمو گفتم حالا قشنگن …

خلاصه نوبت ما شد …

رفتم از این لباس قشنگا که حتی تصورش هم ناخوشاینده پوشیدمو ، مرده گفت اینجا بشین تا صدات کنم ، گفتم باشه ، بعد ۵ دقیقه اومد گفت بیا

ما هم رفتیم داخل اطاق MRI…

حساب کنید صحنه وردتون چیزی شبیه رفتن به پای چوبه داره ، از یه پله ای باید بالا بری با دمپایی و تصورش چیزی شبیه اونه ، بعد روی تخت مخصوص میخوابیو دوتا بالشتک کنار گوشتو علی یارت …

کمی خودش هلت میده ، بقیشم دستگاه ، میفرستت توی تونل مرگ ، که فضاش اینجور بود ، بس که کسانی که خدا بیامرزتشون با هزار امید و آرزو پا به بیمارستان بوشهر گذاشتنو دیگه برنگشتن

قبلنا فکر میکردم ، دهنه این تول بزرگ تر از این حرف ها باشه ولی وقتی واردش شدم دیدم از صورتت تا سقفش ۱۰ سانتی مترم فاصله نیست

و شروع شد …

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق

توق توق توق توق توق توق

بنگ بنگ بنگ بنگ

گریج گریج گریج گریج

تر تر تر تر تر تر تر

پق پق پق پق پق پق پق

چق چق چق چق چق چق چق

چخ چخ چخ چخ چخ چخ چخ

بوووووووووووووووووووووق

ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت

صدای زیراکس ….

دکدوم پکدوم چکدوم نکدوم میووووووووووووو پق

بعد ۱۰ دقیقه گوش کردن به نواهای بالا  MRI  تموم شد…

حالا باید منتظر جواب بمونم تا ببینم هفته آینده عکس قشنگمون رو چه جوری انداختن

پ.ن.۱ : خدا نصیب هیچ کس نکنه که مریض بشه :ryhj:

پ.ن.۲: تو لحظه هایی که دقیقن محتاج کسی هستی ، بعضی ها مانند فرشته کنارتن و تنهات نمیذارن flower

پ.ن.۳: به قولی چیزی که گذشت باید فراموش کرد :)9

پ.ن.۴: حالا گفتم ۲ بار کارم به بیمارستان کشیده ، معاینه در بخش اورژانس بیمارستان … شاملش نیستا :d

درک

به نام او

درک بعضی چیزا واقعن سخته ، واقعن سخته  …

شاید به حرف آسون باشه ولی بخدا نیست ….

وقتی همه امیدتو از دست میدی ، اونم تو شهر غربت باشی ،همون موقع که نیاز به همدم داری تا آرومت کنه ، ولی  …

وقتی بعضی حرف ها ، حرکات و واژ ها اونقدر درکشون سخته که در هاج و واج میمونی که چه عکس العملی در قبالشون داشته باشی ، ساعت ها با خودت درگیری که هضمشون کنی ولی هضم نمیشن …

نمیدونم چی بگم …

هر چی بود گذشت  …

پ.ن: توجه کردین نصف حرفهای من توی این … نهفته است؟ :d

پ.ن.تصویری: پارسال همچین روزایی … و امسال هم !

پ.ن : راستی ای بالاییا که نوشتم ممکنه ربطی به هم نداشته باشن ، در کل موقعی که ذهنت مشغوله وقت وقته چرت نوشتنه ، اینا هم چیزی جز چرت نیست ..

پ.ن : دیروز هم ۱۸ بهمن بود . همین …

پ.ن: بازم پستم غمگین شد ، ببخشید #-o

خدا بزرگه

دوستتون دارم

روزبــــه

flower

باد

از قدیم الایام همیشه گفته اند که باد آورده رو باد میبره ،گرچه این ضرب المثل بیشتر برای پول و ثروت استفاده میشه  ، اما به نظرم برای حرف و حدیث هم کاربرد داره . قطعا وقتی باد ازین و اونور واستون حرف و حدیث میاره، همون باد حرف و حدیثتون  رو برای اینور و اونور میبره منتها با چاشنی ۳۰-۴۰ تا کلاغ اضافه !!!

خود اون باد خودش یه معضله !! حرف و حدیث هایی هم که این وسط رد و بدل میشن صدتا معضل دیگه !! برای همین واسه اون باد هیچ امیدی و راه نجاتی نیست چون طبیعتشه ، ذاتشه ، کاریشم نمیشه کرد . ولی اینکه ماها حرف بدیم دستش این کار درستی نیست .

اونم راجع به دوستامون ، هم صحبت هامون ، هم سفرهامون ، هم سفره هامون …

این درسته که هیچ آدم بی نقصی وجود نداره ، هرکسی مشکلاتی ، اشتباهاتی ، ایراداتی داره  ، ولی به عنوان یه دوست میشه به خود اون دوست ایرادشو گفت ، راهنماییش کرد ، شاید واقعا نمیدونه کارش اشتباهه . یا شاید برداشت ما از کار اون یا حرف یا رفتارش اشتباه بوده .

وقتی دو نفر دوست که هردو از نعمت گوش و زبون و عقل و هوش برخوردارن و میتونن صحبت کنن و مشکلات و یا هر چیز دیگه رو با هم حل و فصل کنند چه دلیلی داره که پشت سر هم حرف بزنن ؟؟ حتی گلایه کنند ؟  دوستی که فقط دور هم جمع شدن و خندیدن و جوک تعریف کردن که نیست !

دوستی یعنی من ، یعنی تو یعنی اعتبار . چون یکی از راه های شناخت هر کس بعد از خانواده دوستاشه

وقتی یه سوتفاهم با یه صحبت ساده؛ خصوصی و یا حتی تلفنی حل میشه ! چرا باید اون حرف  رو به دست باد سپرد ؟  که اون سو تفاهم همه جا بپیچه و بزرگ و بزرگتر بشه و نظرات عجیب و غریب راجع بهش داده بشه و دلخوری ها بیشتر بشن و رابطه ها سردتر و کمرنگ تر ؟

چرا وقتی یه موضوعی ذهنمونو مشغول میکنه ؟ دلیل واقعیشو نمی پرسیم ؟و فقط و فقط توی ذهن خودمون فرضیه پردازی میکنیم و خودمون هم اون فرضیه رو باورش میکنیم و به عنوان یه حرف قطعی بیانش میکنیم ؟ و فقط و فقط  تنها به دلیل  یه حدس و یه گمان با آبرو و شخصیت همدیگه بازی میکنیم ؟ و بعد هم با کلی افتخار خودمونو دوست معرفی میکنیم ! hame

این کار درستی نیست ، با این روند بخوایم پیش بریم فاصله ها روز به روز از هم بیشتر و بیشتر میشه و آدما منزوی ومنزوی تر ! هیچ آدمی از تنها بودن و تنها موندن خوشش نمیاد ! طبیعت آدمی به اجتماعی بودنشه ! لذت زندگی به همین باهم بودن هاست ! این لذت  رو با یه لحظه حرف بی فکر و اونم جلوی آدمای بی جنبه زدن از خودمون و از دوستای خوبمون نگیریم ! فرصت زندگی کوتاه تر ازین حرفاست !

پ.ن ۱: خدا رو شکر که همیشه توی روابطم با بقیه آدم ها، حد و مرز مشخصی داشتم و حد واقعی خودم رو میدونم و هیچوقت پایم رو از گلیم خودم دراز تر نکردم و همیشه هم مراقب رفتارم بودم پس لطفا هرگونه حرف و حدیث اضافی موقوف (این لطفا جهت احترام بود وگرنه هیچگونه بار خواهشی نداشت و این یک جمله ی کاملا دستوری هست )

پ.ن ۲: خیلی سعی کردم که این موضوع رو به روی خودم نیارم ، به قولی طلایی که پاکه چه منتش به خاکه؟ پیش خودم فکر میکردم دوستای واقعیم منو میشناسن و میدونن که این حرف و حدیث ها راجع به من صحت نداره . گفتم اینقدر سکوت میکنم تا خلاف این صحبت ها ثابت بشه اما میبینم نه ! سکوت من باعث شده که اون “باد” با وقاحت بیشتری به کار خودش ادامه بده !و کوتاه هم نمیاد و دوستان هم گویا فکر میکنند این صحبت ها به گوشم نمیرسه و یا فکر میکنند سکوتم به معنی تایید این حرفاست !! این شد که بالاخره سکوتمو شکستم !! :ryhj:

پ.ن ۳: توی جمع اگه با بقیه بجوشیم و بگیم و بخندیم و شاد باشیم که میگین : هااان !! ببین سرو گوشش میجنبه و شیطونه . اگه سکوت کنیم و هیچی نگیم و سربه زیر بشینیم میگین : مشکوک میزنه یا رفته تو قیافه و خودشو میگیره یا خودشو به مظلومی زده . ما بالاخره نفهیمیدیم باید چه مدلی باشیم که شما یه چیزی به ما نبندی . بابا اصلا به تو چه ؟ فوضولی ؟ به قول عربه : ما نباید از دست شما یه خواب راحت داشته باشیم …

بخدا صبر هم حدی داره :brobnim:

پ.ن ۴ : هر اونچه رو که توی تلوزیون میبینید توی زندگی واقعی خودتون انجامش ندید. حالا درسته تلوزیون اخبار هنرمندان نشون میده و شایعات داغ هالیودی ولی خب بالاخره اونا هنرمندن فرق میکنه از روز اول میدونستن هنرمند بشن این شرایطم باید تحمل کنن . اونا شایعه تحمل میکنن پولشونم پارو میکنن. ولی ما چی ؟ پول که گیرمون نمیاد یه چی هم بهمون میچسبونن که کارم گیرمون نیاد . با این وضعیت بخواین پیش برین شما هم یه بخشی توی اخبار ها بهتون اختصاص بدن و شما هم بشین بنگاه سخن پراکنیا :)]

پ.ن۵ : البته یه فکر بهترم هست . بیاید یه جور اشتغال زایی کنید ! این همه بیکار توی استان هست . بیایید یه بنگاه شایعه پراکنی بزنید . اون ” باد ” محترم بشه رییس . یه چندتایی خبرچین استخدام کنید و یه جندتایی هم آدم بیکار با ذهن باز که خبرها رو به هم مرتبط کنند و شاخ و برگ بهش بدن و داغ داغ تحویل جامعه بدن . باور کنید ثواب میکنید یه عده ای هم از بیکاری در میان . ineh

پ.ن ۶: اینقدر راحت پشت سر بقیه حرف نزنید چون یه روزی هم بقیه به همین راحتی پشت سرتون حرف میزنن و کسی هم باورش نمیشه که این حرفها صحت نداره اونوقت چیزی که عوض داره گله نداره ها بعد نگین  که نگفتم !

پ.ن۷: وقتی صحبت از باد میشه یعنی تصمیم گیری هم رو هوا میشه ، یه صحبت الکی که پیش میاد و دست به دست میپیچه و به گوش همه میرسه هر کس یه چیزی بهش اضاف میکنه . یکی از رو باد معده حرف میزنه یکی رو باد هوا . هوا تو هوا قاطی آخرشم معلوم نمیشه چه خر تو خری میشه

ولی نکنید اینکار رو ، نکنید بخدا . حرف در نیارید پشت سر مردم … :eykhoda: :eykhoda: :eykhoda:

آخر نوشت : آخیشش یه کمی سبک شدما . مرده بودمااااا

دل خوشی

همیشه تو رویاهات

تو خلوتت

تو زندگیت

تو محل کارت

و …

به چیزهای خوب و شیرینی فکر میکنی ، رویاهای شیرینی رو واسه خودت میسازی، برنامه های زیادی میچینی واسه خودت و … و دلتو شاد میکنی…

به چیزها و کسایی که داری و یا میخوای بدست بیاری

و دوست داری که مال تو باشند

ولی

افسوس که نمیدونی چی دور و برت میگذره

افسوس…


وقتی که دلتنگ میشم و
همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه
زمزمه های خوندنم
وسوسه های موندنم
با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره
تنهایی آواز میخونم
دارم با کی حرف میزنم
نمیدونم نمیدونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه موقعه ی رفتنه منه
طلوع من طلوع من
حالا که دلتنگی داره
رفیق تنهاییم میشه
کوچه ها نا رفیق شدن
حالا که میخوان شب و روز
به همدیگه دروغ بگن
ساعتها هم دقیق شدن
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه موقعه ی رفتنه منه

بر باد رفته

۱ سال گذشت ، با همه خوبی ها و بدی ها ، با همه خوشی ها و ناخوشی ها ، با همه تلخی ها و شیرینی ها …

پارسال همچین روزایی کسایی که کنارم بودن و تنهام نذاشتن میدونن چه حس و حالی داشتم ، لحظاتی که به سختی هر چه تمام تر برام می گذشت . فشاری که داشتم تحمل می کردم و دارم تحمل میکنم …

شب یلدای پارسال با قیافه جدید و کچل و حس و حال بدم ، خودش خاطره ای شد برام

رفتم به منطقه ای که شاید کوچکترین تشابهی با جایی که متولد شدم و زندگی کردم نداشت یه جورایی ۱۸۰ درجه تفاوت داشت

آشنایی با افرادی که کوچکترین شناختی ازشون نداری ، با خُلقیات و روحیات مختلف ، با افکار و ذهنیات مختلف و …

منم تو تنهایی خودم سپری می کردم و گاهی با ۴ ۵ تا از کسانی که بیشتر باهاشون ارتباط داشتم می گذروندم ، شبایی که می گذشت و می گذشت گاهی با صدای عزیزانت آروم میشدی گاهی فشار محیط و حرف و فکر اذیتت می کرد …

و روز سخت ِ …. روزی که هنوز که هنوزِ هضمش نکردم و نمیخوام فکرش کنم …

و پایان یافت روزگارم در شهر غربت

اینجا بوشهر است و قربون شهر خودم …

تو این مدت به هر حال لحظاتی بود که دوست داشتم تکرار بشند و لحظاتی که اصلن فکرشم برام عذاب آورِ چه برسه به تکرارش

به هر حال بگذریم هر چی بود تموم شد و ۱ سال گذشت و داریم دوران پایانی رو می گذرونیم …

حرف برای گفتن زیادِ ولی مثل همیشه ترجیح میدم سکوت کنم ، چون بهترِ

راستی وقتی امسال هم داشتم به سالروز رفتنم نزدیک میشدم گوشه ای از لحظات تکرار شد …

——————————-

پاییز تموم شد ، پاییزی که شیرین شروع شد و تلخ تموم شد ، تلخی ای که ای کاش اینجور تموم نمیشد ، ای کاش همچین اتفاقی نمی افتاد ، و همه ای کاش های دیگه … روحش شاد

——————————-

و می گذرند روزهایی که گاهی به یادش و گاهی برایش دلم تنگ می شود ، گاهی با هم بودنش را ، گاهی احساساتش را ، گاهی نوای صدایش را و …

—————————–

شب یلدا گذشت ، ولی آرزو دارم که به جای دل شکستن ، دنبال دل بدست آوردن باشیم . به جای اینکه بی دلیل قضاوت کنیم ، منطقی باشیم . به جای پشت سر هم دیگه حرف زدن ، پشتیبان هم باشیم و …

هر چند که این آرزوها ، آرزوهای بر باد رفته است کو گوش شنوا …

—————————

قدر داشته هاتونو بدونید ، قدر کسانی که کنارتونن ، قدر همو بدنید . همچین گوهر هایی کم گیر میاد …

—————————

لحظات میگذرند به امید اینکه شاید بیاید روزهای خوب و شیرین …

————————–

ببخشید اونقدرها هم شاد نبود …

شاید وقتی دیگر …

روزی …

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه‌ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم …
و من آنروز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

عاقبت روزی بدیدارم

فروغ فرخزاد
روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه عاصی

در درونم های هوی می کرد
مشت بر دیواره ها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد
در درونم های هوی میکرد

همچو مرغی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیم شب در خواب

های های گریه هایش را
در صدایش گوش می کردم

درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش

بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد

ورطه تاریکی لذت بود
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویر غبار آلود

زان شب در کوچک، شب میعاد
زان اطلاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد.
در سیاهی دست های من

می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش
ریشه ها مان در سیاهی ها

قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر می کردیم

با بهار باغ های دور
می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟
بگذارم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی بدیدارم

فروغ فرخزاد


مهرگان

سلام ، بعد از مدتها دوباره اومدم که مطلبی رو در وبلاگم قرار بدم . قبل از هر چیز پوزش میطلبم باعث دیر آپ کردن و شاید طولانی بودن مطلب ، به هر حال زمان زیادی گذشته و دوست دارم با گوشه ای از این مدت بهتون بگم . طبق معمومل همیشه عنوان بندی شده که هر کس هر کدوم رو دوست داشت بخونه ، هر کسی هم که همش رو خوند چه بهتر و باعث افتخار منه

تهران :

بعد از ماه رمضان فرصتی دست داد تا سفری به تهران داشته باشم ، واقعا” به این سفر احتیاج داشتم. بعد از سفر خاطره انگیز پارسال با دوستان عزیز امسال با خونواده به این سفر رفتم . به گوشه ای از جاهایی که رفتم اشاره میکنم .

پارک آب و آتش

این پارک که نزدیکی میدان ونک تهران واقع شده و بعد از اون اتفاقاتی که افتاد دوست داشتم ببینم واقعا” چجور پارکیه ، اگه بخوام فضاشو توصیف کنم یه مجموعه ای بود که اگه اشتباه نکنم ۵ ستون آتش داشت و روی زمین هم سوراخ های ایجاد کرده بودن برای آب نمایی که با آهنگ کار میکرد. این آب نما تقریبا ” همش کار میکرد ولی شعله های آتش هر ۲۰ دقیقه شعله ور میشدند. جای بدی نبود به هر حال اونجا فوتبال بازی و بدمینتون بازی هم کردیم که مامور پارک اومدن گیر دادن به فوتبال بازیمون چون نمیذاشتن بازی کنیم

پ.ن: یکی از ویژگی های مسخره پارک های تهران و کرج این بود که سر ساعت ۱۲ خاموشی میزدن حالا گیر ورزش باشی گیر تفریح گیر هر چیزی باشی کار ندارند ۱۲ خاموشی میزنن و پارک هایی هم که چمن داشت ساعت ۱۱ اینا شروع میکردن به آب پاشی که پاشو سریع از اینجا دور شو …. بله این است تهران

کوچه برلن: یه مکانی در تهران هست که یکی از مکان های ارزون قیمت تهران به حساب میاد ، حول و حوش میدان توپ خونه یا همون ناصر خسرو . فضایی که قدیمی و پوشاک فروشی بود اونم بیشتر زنونه بود و جین فروشی .

ترافیک : ترافیک های تهران واقعا” اعصاب میخواد و بس ، مثلا” واسه یه کار نیم ساعته باید چیزی حدود ۵ ۶ ساعت وقتتو صرف همین نیم ساعت کنی ، خدا واقعا” یه صبر و اعصابی به تهرونیا بده یه پولی هم به ما

فیلم شیش و بش: نمیدونم رفتین این فیلم رو ببینین یا نه ، اگه نرفتین چیز زیادی از دست ندادین . واقعا” فیلم از لحاظ ساختاری ضعیف یه جورایی خود نویسنده که همون محمدرضا گلزار بوده نفهمیده چی نوشته و آخرشو چیکار کرده . ترکیب چندتا فیلم رو یکی کرده .  هر چند که خودش میگه فیلمنامه من زودتر نوشته شده بود ولی سوژه واسه این موقع که اون فیلم ها اکران شدند تکراریه درسته که بعضی صحنه هاش جالب بود به نسبت ولی در کل مهم سوژه بود.

پارک آبی پارس:

یکی از هدف هامون این بود که حتما” این پارک بریم به هر حال با توجه به تبلیغاتی که میکردن گفتیم بریم ببینیم چه خبره . به هر حال با خرید بلیط و ثبت ورودیو این چیزا رفتیم به پارک شروع سانس از ساعت ۱۰ صبح تا حدود ۸ شب بود ولی خدا وکیلی هر کس این مدت بمونه به قول معروف ره میزنه

از لحاظ ساختاری واسه منی که پارک آبی مناطق دیگه رو تجربه نکرده بودم بد نبود ولی واقعا” از بعضی لحاظ ها میشه گفت اینجا ضعیف بود مثلا” باید واسه هر سرسره اونم از نوع خوب و هیجانیش یه ۳ ۴ طبقه ای بالا میرفتی و وقتی که توی نوبت وایمستادی از سقف بالاییش آب میچکید و اون روزی هم که ما اونجا بودیم باد شدید و سردی میوزید که واقعا” اذیت میکرد. هر چند که تازه داشتن کارای سوله سازیش انجام میدادند که زنها هم بتونند استفاده کنند ولی در حالت کلی باید دید که تا کی دووم میاره.

با اجازتون از همین سرسره که میبینید یه چند باری استفاده کردیم و هر دو دستم شکافت اینم یادگاریه این پارک بود دیگه

بستنی : نعمت ، مجید ، رضا … ماشالله نه یه شعبه نه ۲ تا  شعبه  ، نه یه کوکا نه دوتا … پکوندنا

راستی آیس پک رو شنیدید و حتما” استفاده هم کردید ، در بنر های جدیدشون با زیر نویس فارسی هم نوشتن  که نوشتن  آیس پک = قورباغه مایوس

زید : یه میدونی در کرج هست به نام … محل شهادت : پاسگاه زید

یکی از خیابون هایی که زیاد تردد میکردیم با یک اسپری مشکی رو بختش افتاده بودن و یک کلمه ایش حذف کرده بودن که نمیگم بنا به دلایلی

اینم یک عکس یادگاری از منطقه برقون

بازگشتم از تهران هم ماجراهای خودش داشت که باعث شد به شیراز برم و بعدش به بوشهر بیام.

تولدانه :

مهر واسم همیشه از نامش مشخصه و یه ویژگی خاصی واسم داره ، جدا از اینکه ماهی هست که متولد شدم ولی یه حس خاصی دارم نمیدونم چه جوری بگم. خلاصه ۲۶ مهر روزیه که من به دنیا اومدم . قبل از هر چیز از اقوام و دوستان عزیز و گل و مهروبنم که به طرُق مختلف تبریک گفتن تشکر مینکم و دست تک تکشون رو میبوسم و بدنید همیشه در قلب من هستید و مهرتون و مهربونیتون فراموشم نمیشه .

پ.ن: کادوهای خوبی هم گیرم اومد که دست آورنده و تهیه کننده ( تهیه کنندگانش ) درد نکنه ، مرسی :)

پ.ن: تولد آجی زهره هم مجدد تبریک میگم انشاالله که همیشه شاد و سلامت و موفق باشه در زندگی و کار و ایشاالله که سالهای سال در کنار حسین عزیز به خوبی و خوشی زندگی کنند و لحظات خوب و خوشی در پیش روشون باشه

پ.ن: امروز که دارم این پست رو مینویسم مصادف است با اول آبان روزی که خدا فرشته ای رو نصیب من و خونواده ام کرد ، فرشته ای که با بودن در کنارش آرامش دارم ،فرشته ای که واقعا” فرشته است … امروز زادروز یکی از  فرشته های خدا یعنی مادرم هست . مادر مهربون و عزیزتر از جانم تولدت مبارک :-* :-* :-* :-*

پ.ن: تولد دوستان آبانی هم از همینجا تبریک میگم ، ایشالله موفق و سلامت باشند.

پ.ن: امسال تو مترو تهران : یهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ولی خودم تنها بودم

Previous Entries